انواع فال، روانشناسی، سوالات شما، داستان های جالب و روزگار من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دوستای خوبم

همراه های همیشگی من

اگه کوتاهی میکنم به علت مشکلات و کسالت هست

شما به بزرگواری خودتون من رو ببخشید

بدون شما وبلاگ من تنها میمونه و من بی شما تنهاتر

دوستون دارم

[ ۱۳٩۱/٤/٢٧ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ falgire khob ]

اسمش مریم بود! خیلی حرفه ای بود هر روز 15 تا
مشتری داشت از صبح تا ساعتای 1 ، 2! اما باورم نمیشد که از 15 تا در روز بیشتر
نمیگرفت بقیه میوفتادن واسه فرداش! انگار هیچ مشتری ناشناسی نداشت انقدر که اومده
بودن پیشش برای همه حرفاش ثابت شده بود! هر روز حداقل میدیدم که یکی با چشم گریون
میرفت! آخه مریم جون انقدر دقیق میگفت بعضی وقتا داغ دل آدمو تازه میکرد! هر روز
ساعت 8 من باید میرفتم اونجا، منتظر میشدم تا بیاد آخه تعداد بچه هاش خیلی زیاد
بودن! یه خونه خیلی بزرگ داشت با سه یا چهار تا کارگر! هر کدوم مخصوص یه جایی
بودن! یکی آشپز بود یکی مسئول بردن بچه ها و جابه جا کردنشون بود یکی............
باور کنین دارم حقیقت و میگم! اولین فالگیر پول داری بود که دیده بودم! تو دفترش
که دفتر نوبت ها بود همه صفحات بیشترشو وقت داده بود به یه چند نفری جای خالی
داشت! هر کی میومد همون موقع واسه دفعه بعد هم نوبت میگرفت!

قال قهوه، ورق، تاروت و کف دست رو بلد بود اما
نمیدونم چرا همه پیشش یا قهوه میگرفتن یا کف دست! البته کف دست زیاد تغییر نداره
که عوض بشه یه باز به طور کلی برای یه مدت طولانی گکافیه اما هر چی تو کف دست بگن
عمرا اشتباه باشه! از طرفی خیلی چیزای دیگه هم بلد بود.........

من میخواستم از ش قهوه و کف بینی و شخصیت شناسی
یاد بگیرم!! همون روز اول رفتم نشتم کنارش گفتم جزوه نداره ؟ گفت نه! جزوه نمیدم
تو نگاه کن هر چی میگم یاد داشت کن چیزایی که نشونت میدم بکش و تعبیرایی که میکنم
بنویس! طول کلاس 1 ماه بود که اگه یاد نمیگرفتم میتونستم پیشش بمونم البته پول
خیلی زیادی داده بودم! باورم نمیشه میتونستم دماغم رو عمل کنم!!! اما این هیجان تو
اون کلاسا داشت منو میکشت دوس داشتم و الانم دوست دارم........... هر کی میومد فال
میگرفت راضی بود! گاهی وقتا فقط 6 تا جمله میگفت اما چیزای مفید میگفت گاهی وقتا
طولانی تر میشد اما هر چی میگفت در میومد! روز اول ازش خواستم برای منم فال بگیره،
البته بعد از اینکه همه مشتری هاش رفتن! گفت نمیشه دیگه برای 15 نفر گرفتم خسته
شدم! گفتم آخه من دارم میمیرم که بدونم زندگیم چی میشه!! باورتون نمیشه، باورتون
نمیشه من نمیدونم چطوری همه چیز زندگیم رو بب فنجون گفت!!!!!!!!!!!! یعنی احساس
میکردم این قشر خاکستری رنگ مغز من تغییر رنگ داده و از سلولهاش داره دود در
میاد.......

[ ۱۳٩۱/٤/٢٧ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ falgire khob ]

یادم میاد که وقتی دوست دوستم همراه دوستم اومد خونمون خیلی
استرس داشتم اما به خودم مسلط بودم نشون نمیدادم که استرس دارم اما احساس میکردم
مثل یه بزی که شیر سرد خورده دارم میلرزم! دختره اومد رفتم واسش یه فنجون آوردم و
روال عادی رو طی کرم در مورد اتفاقاتی که براش تو راه بود گفتم یادش بخیر قیمت فال
اون موقع ها  چقدر ارزون بود! بعد از اینکه
براش فال گرفتم خیلی تشکر کرد و رفت و فردا دیدم زنگ زده میگه دوستاش و میخواد
بیاره من نمی دونستم واقعا دلم میخواد برام مثل یه شغل باشه یا نه من اصلا نیازی
به پول نداشتم خدارو شکر بابام به اندازه کافی پول داشت که عشق و حالم و بکنم و
محتاج پول نباشم اما دیدن افراد مختتلف و زندگی های مختلفی که از خط و خطوط فنجون
بهشون پی میبردی خیلی برام جذابیت داشت و داره!

فردا نزدیک به ده نفر اومدن خونمون! یکی یکی بهشون میگفتم
بیان تو اتاق براشون فال بگیرم خودم خیلی راضی بودم و اونا از منم راضی تر! به هر
حال آدم دفعه اول که جایی فال میگیره زیاد بهش اعتماد نداره حتما باید گفته هاش
ثابت بشه تا اعتماد کنی! من براشون فال گرفتم و بر خلاف اکثر فالگیرا البته
اکثرشون نه همشون ، من خیلی فالگیر رکی بودم خوب وبد رو میگفتم ........

تو همین ایام بود که من احساس ضعف کردم بعضی چیزا رو خوب
تشخیص نمیدادم و بعضی جاها مشکل داشتم! اما خوب پول دوره های فالگیری هم کم نبود
یه چند تایی که فال گرفتم تصمیم گرفتم برم پیش یه فالگیری که خیلی خیلی خیلی ماهر
بود اما مشکل مکانی داشتم چون از شهر دانشجوییم (همون شهر دانشجویی اولم نه شهر
خودم) یه 45 دقیقه ای فاصله داشت! با مامانم صحبت کردم! شنیده بودم سبک فالگیریش
با همه فرق داره! اما کنجکاوی من برای بیشتر دونستن درباره انواع روش های فال قهوه
انگیزه وحشتناکی در من ایجاد کرد که من باز هم بارو بندیلم و جمع کنم و
برم.........

الان که به این ماجراها فکر میکنم میبینم تا الان هیچ چیز
دیگه ای اینقدر در من امگسزه ایجاد نکرده که بخاطرش اینقدر سختی و تحمل کنم ....
نمیدونم چی بگم فقط اینکه من رفتم و ماجرا هیجان انگیز تر از چیزی شد که فکر
میکردم.....

[ ۱۳٩۱/٤/٢٥ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ falgire khob ]

قبل از برگشتن به ولایت خویش، یعنی روز قبلش رفته بودم
سوپرمارکت نزدیک خونه خرید! طرف درویش بود. درویش ها هم یه طرز تفکر  و برخورد و منش و اعتقادات خاص خودشون رو دارن!
برام جالب بود اما اطلاعاتم در موردشون زیاد کامل نبوده و نیست ! اون موقع شنیده
بودم که یه شب خاصی این درویشا جمع میشن آب جوش میارن و به نیت خودشون یه گوسفند
درسته رو میندازن تو آب جوش ! برام عجیب بود. شنیده بودم که بیشترشون اینقدر راز و
نیاز میکنن که یه حس قوی رو دران که پیشگویی و درمان می کنند. خودم تو همون دوران
رفته بودم پیش یه درویش برای یه پسری که خواستگارم بود میخواستم ببینم به هم
میخوریم یانه! البته اون گفت که نه نمیخوریم و کلا هم قضیه نشد اما دیدم یه عالمه
زن اومده بودن دم در خونشون میگفتن طرف دستش سبکه شفا میده! بگذریم رفتم سوپر
مارکت و این آریالای درویش مثل بقیه درویشا ریش بلند و سسبیل عجیب داشت! وقتی
خواستم از مغازش بیام بیرون بهم گفت: " دخترم تو یکی از بندگان خاص خداوندی و
خداوند به تو نظر کرده وارد گروه درویشان بشو که خداوند جایگاهی بالا نزدیک به
جایگاه حضرت مریم به تو میده اما باید شبانه روز عبادت کنی و اصلا آرایش نکنی و
قوانین رو رعایت کنی" وقتی از مغازش اومدم بیرون ترسیده بودم خیلی زیاد! چی
میگفت!!!! حضرت مریم! من!..... بی خیال بابا فکر میکنم دیگه طرف جو زده
بوده........

این حرفش خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود. وقتی برگشتم به شهر
خودم هر روز واسه خودم و خانوادم فال میگرفتم! کم کم دوستای صمیمیم که میومدن پیشم
واسشون فال گرفتم و هر وقت فالم درست از آب در میومد اونا بهم زنگ میزدن و میگفتن
دهنت سرویس درست گفتی. کم کم این دوستم به اون گفت و دهن به دهن شد و زما گذشت و
اصرار بچه ها برای این که من فالگیری رو به عنوان یه شغل انتخاب کنم بیشتر شد.

کلاس دانشکاه ها شروع شد و من رفتم ترم سوم رو تو دانشگاه
جدید (شهر خوددم) شروع کنم. روحیم داغون بود اصلا نمی دونم چرا نمیتونستم با اون
بچه ها ارتباط برقرار کنم. دوستای نزدیکم هم این دانشگاه نبودن! تنها شدم. غم تو
دلم  داشت منو داغون میکرد! ته کلاس میشستم
و اصلا هیچی برام مهم نبود مهمترین  چیز
برای من این بود که کلاس زودتر تموم بشه! هر کی میومد باهام حرف بزنه با آره و نه
جوابش رو میدادم که زودتر بره! اعصابشون رو نداشتم! تو این گیر و دار روحیه خراب و
تنهایی و داغونی من دوستام بهم پیشنهاد دادن که فال بگیرم و براش پول بگیرم! منم
بدم نیومد آخه نمیشد که هر غریبه ای رو راه بدی و بگی خانم جان مجانی فال میگیرم
بهر حال یه پولی باید بابت زحمتت بگیری. اولین کسی که به عنوان مشتری بود و قرار
بود براش فال بگیرم دوست دوستم بود که بهم زنگ زد و برای فردای اون روز بهش وقت
دادم...

[ ۱۳٩۱/٤/٢٢ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ falgire khob ]

این پیدا کردن حس برام شده بود یه آشوب فکری! کم کم داشتم
جزوه فال رو یاد میگرفتم رفتیم سراغ فال قهوه! لیلا جون مارو کنار خودش مینشوند و
به ما میگفت تو فنجون رو ببینین! ما هم کلمات رو با اشکال داخل فنجون هماهنگ
میکردیم! با نوک خودکار به ما نشون میداد که چطوری باید بخونیم فنجون رو!

از این به بعد تمرین ما این بود که قهوه درست کنیم و
برگردونیم! هر کسی رو پیدا کردیم براش فال بگیریم که تمرین بشه!اما همین تمرین ها
به من یاد داد که هر کسی که فنجون دستش میگیره فالگیر نیست! بعضی ها میرن جایی فال
میگیرن میگن بد گفت و بعد از اون میگن ما به فالگیر اعتقاد نداریم اما اون فالگیرش
یه قول معروف مال نبوده! باور کنین من فالگیر دیدم وقتی فال میگرفته چهارستونه بدن
آدم میلرزید وقتی اون فنجون رو میخوند! همش بستگی داره به اون حس ششم قوی و ... نه
حفظ کردن اشکال یک جزوه!

روزهامون با این تمرین ها گذشت و گذشت! نزدیک یک
ماهی شد که ماپیشش بودیم دمش گرم خیلی با مرام بود لیلا جون! همش همین بود! باورم
نمیشد اما اون جو تو اون فضا با اون آدما و اون فنجونا یه جور دیوونه واری جو
برانگیزه! اون حس هیجانی که به من وارد میشد قلبم میریخت! انگار سوار ترن هوایی
شدی و داری سقوط میکنی، وقتی برای زنی که رو به روت نشسته داری فال میگیری و میخوای
بهش بگی دوست پسر داری ! مو به تنت سیخ میشه. وااااایی اون حس باور کردنی نیست
وقتی که درست میگی خودتم نمیدونی از گفتنش باید ناراحت بشی که یه زن شوهر داری
معشوقه داره یا خوشحال باشی که فالت درست از آب در اوومده!

با تمرینات روزانه یک ماه و فال گرفتن برای
اشخاص مختلف اونجا به صورت تمرینی کارم دیگه تموم شده بود و باید برمیگشتم شهر
خودم!!!!

خیلی سخته اون محیط برات عادت میشه اون اشخاص
همشون عادت میشن اما باید برمیشگتم و بازم باروبندیلم و جمع کردم و برگشتم!

 

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٠ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]

خلاصه فردا بلند شدم رفتم کلاس! ماجرای دیشب رو برای استادم
تعریف کردم و اون در جواب گفت: فالگیری بیشتر از این که تو معانی برگ ها رو بدونی
نیاز به یک احساس قوی و حس ششم فوق العاده داره! که تو باید اون حست رو پیدا کنی و
وقتی پیداش کردی بهش اطمینان کنی! باید تجربه کسب کنی! باید به چشمای کسایی که
براشون فال میگیری نگاه کنی و طرز نگاهشونو به خاطر بسپری! باید وقتی حرف میزنی به
عکس العملش دقت کنی! نباید طرف مقابلت رو عصبی کنی! باید بددونی به هر کسی چیا بگی
و هر شخصی چقدر ظرفیت داره....

جالب شده بود! باید حسم رو پیدا میکردم! تا اون موقع یه
وقتهایی برای خودم خیال پردازی میکردم میگفتم وای چقدر باحاله که آدم بتونه ذهن
خونی کنه اما احساس میکردم این برنامه ها برای هری پاتره تا یه زندگی واقعی! عاشق
ارتباط با مردم بودم! عاشق شنیدن حرفاشون ! درد دلاشون! بدبختیاشون! خوش بختیاشون!
همه جوره همه رو دوس داشتم خوب! بد!پلید! پست! افکار مختلف مردم برام جالب بود!

کلاس پاسور همچنان ادامه داشت و ما برای هم فال میگرفتیم و
یه چند روز بعد رفتیم پیش مشتری ها نشستیم! وقتی لیلا جون فال میگرفت یاد حرفاش
افتادم فقط داشتم به حرکات طرف مقابل نگاه میکردم! دستاش! چشاش! ابروهاش اما گاهی
الان میگم دیگه این تشخیصا شده کار حضرت فیل! آخه ابروها که دیگه همه تتو شده و
همه هم دارن بوتاکس میکنن! تغییر چهرشون معلوم نمیشه که به احساسشون پی ببریم!

هم زمان باید دقت میکردم که داره از کدوم برگ میگه! و
برگارو چه طوری برای هر مشتری تفسیر میکنه! دمش گرم حرفه ای بود! گاهی اوقات جاهای
سخت رو با اشاره به  ما نشون میداد! خیلی
هیجان داشتم خودم زودتر دست به کار بشم دوس داشتم وقتی فال کسیو میگم خودم کف کنم!
چقدر جالب بود!

دیگه خیلی موضوعات کوچیک برام دقت برانگیز شده بود! گاهی
اوقات دراز میکشیدم و به خودم میگفتم پس چرا خود فالگیرا معمولا از قشر ضعیف جامعه
هستن! من خودم تا حالا کمتر فالگیری رو دیدم که مشکلات سخت نداشته باشه حالا
نمیدونم چرا! شاید به این علت که فالگیری روش مناسبی برای زنهایی با مشکلات
اجتماعی و خانوادگی بوده مخصوصا برای خانم هایی که طلاق گرفتن یا مشکلات این مدلی
دارن! یا فالگیری شغلیه که پولش رو باد میبره!! اما واقعا من دیدم که فالگیرا زحمت
میکشن! بعضی اوقات، بعضی از مشتری ها انقدر گیج از آب در میان که طرف برمیگرده
میگه (فرض مثال میگم) در درس پیشرفت میکنی! مشتری میگه : اا واقعا! کی؟ کجا؟ چه
وقت؟ با کی؟ اصلا چرا درس میخونم! یه کم بیشتر توضیح میدی! از اول میگی! ا من
نفهمیدم واااای یه سوالایی که میبینی از سر فالگیر داره دود در میاد و اون طرف
یعنی مشتری رو مثل یه گلابی میبینه! کاش یه لحظه میتونستین جای فالگیره باشین و
حسش کنین! گاهی اوقات آدم دوس داره بگه بابا جان غلط کردم بیخیال!

البته ناگفته نماند فالگیر گلابی هم داریم. من خودم با یکی
از دوستام همون موقع ها رفتم فال بگیرم پیش یه خانمی که دوستم معرفی کرده بود!
فالگیره گفت به به گلدونت به گل میشینه!!!! گفتم: جان. گفت گلدونت به گل میشینه
(حالا آدم بچه پرو باشه برگرده بگه خانم گل چی هست جالا اقاقیا یا شیپوریه؟) گفتم
بله مرسی.

رفتم پیش یه فالگیری که میگفتن با اجنه  سروکار داره!!!! مث سگ ازش میترسیدم! یه آقایی
بود هیکلی و قد بلند و با یه خونه افتضاح داغون و قدیمی که درو دیوارش ریخته بود! نشستم!
نشست! لم داد (مث این داش مشتیا) گفت: خودت خیلی خوبی اما میدونی چرا شوهر نکردی؟
(ماجرا البته مال همون دورانه) گفتم واالا نمیدونم بهش فکر نکردم تا حالا! گفت من
بهت میگم! چون قیافت رو شبیه خفاش کردی!!!!!!!!!!! ابروهات مدلش قشنگ نیست پسرا
خوششون نمیاد! گفتم بله مرسی خیلی زحمت کشیدین دیگه چیزی نیفتاده گفت نه فقط
ابروهات افتاده! گفتم بی نظیری هستین شما چقدر بدم خدمتتون!!! گفت: 25 هزار تومن!

به طور کلی فال و فالگیری پدیده عجیبیه!!

[ ۱۳٩۱/٤/۱٩ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ falgire khob ]
عزیزان
  راستش من خودم به شخصه اعتقادی به دعا و از این حرفا ندارم اما راسستش گاهی اوقات یه چیزایی آدمو مشکوک میکنه!!!
زن و شوهر با هم خوبن یهو شوهره 190 درجه عوض میشه الکی گیر میده بحث میکنه!! میبینی کارات اصلا پیش نمیره!! همیشه خوب بودی روحیه داشتی بیرونی بودی یهو خونه نشین و افسرده میشی! درست یهو ضعیف میشه!!
یه همچین چیزایی که اکثرا بهم میگن و ببیشتر از همه برای ازدواج که بختشون بسته ست و روزی ...زندگیشون کم شده
  خلاصه
  یه چیزایی از گوشه کنارا شنیدم واستون میگم از این خانومای سن دار شنیدم :
میگن
  برای باطل کردن دعا
  راه اول: مدفوع سگ رو مثل اسپند دود کنین (وقتی دارین دود میکنین بگین نیتتون چیه)
راه دوم : (خیلیا جواب گرفتن): روزای 2 و 4 شنبه قبل از اذان ظهر تو حموم تو یه ظرفی ادرار کنین و بریزین رو سر خودتون و بگین دعاهام باطل بشه
  راه های ابطال ادامه دارد..... دنبال کنید لطفا!
[ ۱۳٩۱/٤/۱۸ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ falgire khob ]

خلاصه، جزوه رو گرفتم و برگشتم خونه. چون خیلی ذوق داشتم
اومده نیومده نشستم ببینم چی نوشته! واااااای کلی شکل و تکنیک بود! درباره ی انواع
برگردوندن و طریقه ی ریزش قهوه و هرچیزی که اصلا فکرشم نمیکردم ممکن باشه از اینا
فال بگن! خیلی عجیب بود خیلی! شروع کردم به نوشتن یعنی دو روز تمام فقط داشتم
مینوشتم! باید هر کدوممون یه پاسور هم میخریدیم! منم به یکی از پسرای فامیل سپردم
که اگه تونست برام یه پاسور بگیره اونم دستش درد نکنه ضربتی برام یه پاسور تپل
گرفت! تا اون موقع زیاد اطلاعاتی درباره پاسور نداشتم! چه بازیهایی بلد بود اون
پسر فامیلمون! منم دوس داشتم بازی کنم دوس داشتم بلد باشم! خلاصه زندگی من وارد
مرحله سرگرمی شده بود! الان که فکرشو میکنم نمیدونم باید پشیمون باشم یا نه؟!!!!
اما هنوزم هیجاناتش من رو هیجان زده میکنه!

روز بعد رفتم پیش لیلا جون! بازم مثل همیشه مشتری ها بودن!
خلاصه لیلا جون گفت یه مدت اول رو برای اینکه شما رونویسی رو تموم کنین و شروع
کنین از پاسور شروع میکنم! ما هم قبول کردیم! آخه چهارتا برگ روی هم چطوری میتونه
پیشگویی کنه خلاصه اینکه یه جزوه هم برای پاسور داد! اما خیلی کم بود به تعداد
برگا! البته باید برگه های 2 و 3 و 4 و 5 رو از کل برگا جدا کنیم! بعد هر کدوم از
برگا یه معنی خاص داشتن و ناگفته نماند که هر برگی در کنار یه برگ دیگه معنیش
متفاوت میشد!!! که دیگه اینجاشو خود فالگیر باید تشخیص بده چی بگه؟!!! چه سخت!
مثلا برگه 6 دل! در کنار سرباز خشت یه معنی میده! در کنار 6 پیک یه معنی! خلاصه
یعنی هر برگی با برگای دیگه متفاوت معنی میده و فقط یه چیز میتونه کمک کنه که
بتونی ازش فال بگیری اون هم چیزی نبود جز تجربه!!

وقتی میدیدم لیلا جون فال میگره مثلا به زنه میگه تو معشوقه
داری و رابطت باهاش اینجوری میشه و شوهرت اونجوری.... من کف میکردم خب منم معنی
هارو میدونستم اما چطوری میتونه تشخیص بده و با اون قاطعیت بگه تو دوست پسر
داری؟؟؟!!!! اما خیلی تکنیک داشت! هیجانش داشت روز به روز بیشتر و بیشتر میشد و تو
این مدت ما فقط نظاره گر فال قهوه بودیم! تازه معنی برگه های پاسور یاد گرفته
بودیم و ما شاگردها برای هم فال میگرفتیم! البته ناشی بودیم اما بعضی چیزا رو واسه
هم درست میگفتیم!

اون روز وقتی اومدم خونه! چند تا از آشناهامون که فهمیده
بودن من دارم فال یاد میگیرم اومده بودن براشون فال بگیرم البته همشون هم سن و سال
خودم بودم! استرس گرفتم! آخه تو این مدت فهمیده بودم فالگیر بودن موقعیت حساسیه!
چون اگه چیزی بگی که درمورد زندگی طرف باشه اگه درست نباشه ممکنه اختلاف برانگیز
بشه یا حداقل شک برانگیز!

گفتم بابا جان من بلد نیستم هنوز چی بگم! اصرار میکردن! منم
انکار که خلاصه به هر کردومشون یه چیزی گفتم که خیلی خاص هم نبود حتی اگه متوجه
میشدم که چیزی هست نمیگفتم میترسیدم درست نباشه! شب دوست همون پسر فامیلمون که
برام پاسور گرفته بود اومده بودن خونمون! برگارو چیدم! بهش گفتم مامانت در چه حاله
، گفت: خوبه گفتم مشکل خاصی داره، گفت: نه هر چیزی هست بگو من ظرفیتشو دارم گفتم
نمیدونم اصرار کرد که بگم و من فقط متوجه شده بودم که مادرش دچار مشکل میشه اما
چون یه روزم نگذشته بود بلد نبودم! چی بگم!

خلاصه طرف رفت و یه هفته بعد به گوشم رسید که پدر طرف زن
دوم گرفته و مادرش کارش به بیمارستان کشید و کلی دعوا و دردسر براشون شروع شده
بوده!!!!!!

 

[ ۱۳٩۱/٤/۱٧ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]

من با کوله باری از نا امیدی و تنهایی برگشتم!!! که بقیه
درسم رو تو شهر خودم ادامه بدم . شهر خودم بود اما دوستام اونجا بودن. ترم سوم
قرار بود شروع بشه اما قبلش به تابستون خورده بودم. خیلی بیکار بودم. حوصلم سر
میرفت. تو خونه با خودم فکر میکردم که این فالگیرا چطوری فال میگیرن از کجا میفهمن
این میاد اون میره؟ کچله یا موهاش پف داره ؟ اسم پسره یا دختره چیه؟ همه اینا منو
کنجکاو کرده بود! میخواتم از این راز فال قهوه سر در بیارم! نمی خواستم فالگیر بشم
فقط دوس داشتم یاد بگیرم همین!! کنجکاوی من باعث شد شماره یه فالگیری رو که آموزش
هم میداد گیر بیارم و برم پیشش که یاد بگیرم! بهش زنگ زدم گفت بیا

به این بهونه دوباره به همون جا برگشتم همون شهر زیبای
ولایت دوستانم! ذوق داشت منو میکشت! اون لحظه رو پیشونیم نوشته بودن الکی خوش!!
نیش تا بنا گوش! چشما گشاد! دندونا بیرون زده موها شعله آتش و کلا عروسی بود دیگه
.. چیکار داری...

رفتم اونجا! اونجا خونه داشتم! مجبور بودم یه مدت اونجا
بمونم! قبلا پیش این فالگیر رفته بودم اسمش لیلا بود! جلسه اول کلاس بود چند تا
شاگرد دیگه هم بودن! و کلی مشتری منتظر در انتظار فال که قرار بود ما اونهارو
بررسی کنیم! البته جلسه اول بود و ما اجازه خیلی چیزا رو نداشتیم! آموزش طرز تهیه
قهوه بود! بالا سرش منتظر شدیم قهوه رو درست کنه و پشت سرش هر کدوممون یه فنجون
درست کردیم و بعد فنجون به دست رفتیم پیشش! مشتری ها که یکی یکی میرفتن ما هم
بودیم و نگاه میکردیم! بعد از اینکه مشتری ها رفتن نوبت ما شد. فکر کردم الان
ممیگه اجی مجی لا... و بعد ما ذهنمون کلا متلاشی میشه و بعد احتمالا چشامون سیاهی
میره و بعد به فنجونا نگاه میکنیم و اون تو فیلم سینمایی مثلا مینا خانم و اهل
خانوادشو میبینیم و حالا تو این گیر و دار جاهای سانسور دارشو چیکار کنیم ببینیم
یا نبینیم؟

لیلا جون اومد نشست و گفت بخورین! خوردیم و بعد گفت آموزش
این جلسه برگردوندن فنجونه!!!!! ای بابا خورد تو ذوقم ! برگردوندن! اهکی! کاری
نداره که! ای بابا گویا اونم تکنیک داشت! خلاصه نگو همون برگردوندن کلی ماحرا داشت
و بعد که کلی تمرکز کردیم فهمیدیم که باید اندازه باقی مونده در فنجون یه مقدار
خاصی باشه تا فال جوابب خوبی بده! زیادی رقیق یا غلظ نشه

بعد هم یه جزوه کلف داد تا بخونیم و زمینه ذهنی داشته باشیم

من هم با یه جزوه کلفتی که باید از روش مینوشتم برگشتم
خونه............

[ ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]
اولین فال رو گرفتم!!! کلی ذوق داشتم. شب تا صبح و صبح تا شب داشتم به حرفاش فکر میکردم! بهم خیلی چیزای قشنگی گفته بود. نیشم تا بنا گوش باز بود. گفته بود تو با یه پسر هیکلی کارمند پولدار ازدواج میکنی که مودل موهاش پوفیه! تحصیل کرده ست. واااااااااای جونم چه شوهر خوبی. این شوهر شده بود ملکه ذهنم!! انگار کل مغز من متشکل شده بود از یه نیمکره و اونم اسمش شده بود نیمکره فال!! ...ازش پرسیده بودم کی میاد؟ اونم یه تاریخی به من گفته بود و منم منتظر ظهور شوهرم بودم!
درس که از اولش تعطیل بود. دیگه کن فیکون شد!! اصلا اگه ازم میپرسیدن دانشجوی چه رشته ای هستی یادم نمیومد (البته اغراق کردم یعنی تا این حد) . بعضی اوقات به خودم میگفتم خر نشو. بابات داره این همه زحمت میکشه ذوق داره دخترش درس بخونه حالا تو اینجا داری ول میچرخی!! (فوق دیپلم بودم). نه آقا جان ورودی ذهن من به روی همه چیز بسته شده بود. تو دانشگاه یه دختری باهام دوست شد. خیلی خانم بود. کم کم خیلی صمیمی شدیم. میمردم براش (کلا من خراب رفیق بودم). این شده بود خواهر من نمی دونم شاید مادرم. درسش خیلی خوب بود. خیلی عجیب دوسم داشت. از اونجایی که منم خیلی دست و پا چلفتی بودم اون هر روز میومد خونم و تمیز میکرد واسم ناهار میاورد و.... خیلی سالار بود تا حدی که من سالادش بودم (منظورم این که ریز ریز میشدم واسش). بله آقا جان
  حالا تو اون دوران من حتی یه دوس پسر هم نداشتم!!! تا این که تو دانشگاه بچه های بیشتری باهام دوس شدن و تعداد دوستام زیاد شد. هر روز باهاشون بیرون بودیم هر روز! هر روز دانشگاه دودر بود! تو گیر و دار رفیق بازی یکی از پسرای کلاسمون بهم گفت: من خیلی از شما خوشم میاد میشه بیشتر با هم آشنا بشیم! تا حالا تجربشو نداشتم اما قیافم بدجوری غلط انداز بود!!
رفتم پیش فالگیره و گفت این شوهر تو نیست و بهم میزنین. بگذریم از روحیه من ، شنیدم که این فالگیره که هفته ای یه بار میرفتم پیشش یه خواهری داره که اونم فالگیره. تصمیم گرفتم برم پیش اون. رفتم اونم خیلی باحال گفت راستش الان میبینم که اون بهتر میگفت اما نمی دونم چرا منو به همون اولیه بسته بودن!
هفته یکی دوبار میرفتم پیشش!! الان که دارم فکر میکنم تعجب میکنم! شاید منتظر بودم پس کله شوهر آیندم رو از فنجون قهوه بگیره بکشتش بیرون و بگه بیا آقا جان بیا اینم شوهر بگیر!! برو! بد بخت دیگه هر چی شکل مختلف بود واسه من تو اون فنجونای مرگبارش دید اما من اصلا خودمم نمیدونم منتظر چی بودم! تازه از گوشه و کنار شنیدم فقط فال قهوه وجود نداره. فال پاسور، فال تاروت، فال شمع وااااای یه عالمه فالای دیگه هم هست یعنی اونا چه جورین!! تازه شنیدم دعا گیر و سر کتاب و از این چیزا هم وجود داره که همون موقع ها بود که حس کنجکاوی من کم کم داشت جوش میاورد باید میزدم کنار جاده و خنکش میکردم اما فضولی داشت منو میکشت. به کسی نگفته بودم میرم فال میگیرم. میترسیدم بگن وا این دختره چقدر خرافاتیه!! یا در موردم فکر بد کنن!! (حالم از هر چی فکر بد کردن دیگران بهم میخوره) یواشکی میرفتم!! حالا نگو همه میرفتن اونا هم یواشکی میرفتن! الان دیگه اینجوری نیس دخترا یه گروه جمع میکنن با هم میرن فال میگیرن کلی هم حال میکنن. فقط در شرایط خاص تنها میرن فال بگیرن! این شرایطم که همه میدونیم چیه!! (هاها)
ادامه ...
[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]

هفته ها همینطور میگذشت هر هفته من یکی دوبار پیش فالگیر
بودم که آخر خودش برگشت گفت دیگه نیا فعلا فال نداری!!! منم ضد حال بدی خورم!! ترم
یک بودم تازه امتحانای ترم کم کم داشت شروع میشد!!! بیشتر کلاسامو یا جا مونده
بودم یا خواب مونده بودم اما خدا خیلی دوسم داشت و البته دوستم بیشتر دوسم داشت
همه امتحانا بهم تقلب داد و حتی بعضی امتحانامو برگه رو اون پر میکرد!! ذهنم خیلی
درگیر بود. راستش بیشتر اوقات حتی دلیلی برای مشغله فکری نداشتم اما حس بدی داشتم
حتی چیز خاصی هم برای حس بد داشتن نداشتم!!! اما این روحیه رو داشتم.

بعد از امتحانات شنیدم یکی هست فال شمع میگیره! فال شمع
دیگه چجوریه؟ یعنی با شمع چیکار میکنه؟ هزار تا فکر کردم که همین فکره منو سیخونک
زد برم پیشش رفتم. تا نوبتم بشه انقدر بهش فکر کردم که احساس میکرد تبدیل به یه
شمع شدم!!! نشستم یه کاسه آورد و یه شمع رو شن کرد. قطره های شمع میچکید توی آب با
این قطره های افتاده توی آب فال میگرفت!! اما جالب بود بد نبود خوب بود !!! البته دیگه
هیچ جا فال شمع نرفتم! الان دیگه با شمع مو هم بر میدارن!! چه خواصی داره این
شمع!!(هاها)

زمان گذشت و ترم دوم شروع شد که از اوایل ترم دوم پدرم
اقدام کرد منو برگردونه همون شهر خودمون!! خانوادم ازدوریم داشتن دیوونه میشدن
جالب اینجاست که من دیگه خیالمم نبود تازه خوشحالم بودم اصل بیخیال بودم!!! ترم
دوم هم مثل ترم اول تازه بدتر بابام برام گواهی پزشکی گرفته بود که منتقل بشم آخه
اون موقع همینطوری انتقالی نمیدادن!!! منم سوء استفاده کردم و هر روز میزدم خودمو
به مریضی اما استاداش بدجوری باحال بودن !! من تو کلاس آزاد مطلق بودم برم ! بیام!
نرم! نیام! پاشم ! بشینم ! خلاصه پادشاهی میکردمو مثل خیار بهم نمره میدادن. تو
همین ماجراهای انتقالی و درس و دانشگاه و خوشگذرونی با دوستام (شدید خوشگذرونی)
بودم  که هرز گاخی میرفتم فال میگرفتم

هر بار که میگفت یکی میاد قد بلند و ..... من هر قد بلندی و
میدیدم فکر میکردم همینه !! یا میگفت شکم داره من چشام فقط رو شکما زوم بود!!! (اشتباهمم
همینجا بود). ترم دوم هم تموم شد من کارای انتقالیم بدبختانه جور شد و باید
برمیگشتم همه دوستام گریه میکردن به خانوادم زار میزدن تورو خدا نبرینش!!! احساس
میکردم زندگیمو باختم! دوستام دیگه نیستن و من تنها میشم . من عاشقشون بودم! من تا
ساعت 12 شب باهاشون بیرون بودم بدون اونا............زندگی چجوری میشه!!

حالم بد بود بارو بندیلم و جمع کردم و راهی شهر عزیزتر از
جانم شدم......

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]
 
5 نصیحت خواهرانه یک فالگیر (که چیزای زیادی دیده)
فرض کنیم من 10 تا کلا تا حالای زندگیم دوس پسر داشتم البته این یه فرضه شایدم 20 تا (هاهاها) اما بالای 1000 تا (برو بالا) تجربه دیدم، نشنیدم دیدم با جفت چشای نازنین!!
1. هیچ چیز عوض نشده و مادرا مثل یه پیشگو عمل میکنن نمی دونم چطوری!! چطوری هر چی میگن همون میشه البته نه همیشه اما اکثرش درسته. دورو زمونه عوض نشده همه همونیم حتی اگه خیلی با نسل اونا فرق... داشته باشیم مهم نیست مهم اینه که وقتی بیچاره این مادره حلقومش داره در میاد میگه این پسره آشغاله! شک نکن آشغاله!!

2. تجربه رو تجربه نکنید (اما قبول دارم که اصل تجربه یه چیز دیگس ) یادمون باشه دخترایی که خوب شوهر میکنن و زود به خواستشون میرسن یه سیاست هایی داشتن شک نکن! بلدن چیکار کنن الکی وقتشونو هدر نمیدن

3. اگه یه پسری بهت گفت: من میخوامت و بیا با هم سکس کنیم که اگه فلان جور بودی یا فلان جور شد ازدواج کنیم یا گفت من باید ببینم سکست خوبه یا نه یا اگه با من سکس نکنی من و دوس نداری ... غلط اضافه کرده یه آشغالی بیش نیست که فقط تو رو به چشم یه ... میبینه. زرنگ باشین نزاریم با احساساتمون بازی بشه، یادمون باشه بعضی پسرا پشت صحنه دارن همش فیلم بازی میکنن مطمئن شو دوست داره زرنگ باش امتحانش کن! سکس بد نیس اما هر چیزی شرایط داره. ضوابط داره قواعد داره الان دختره 17 سالش هم نیست...خارجی هاش هم تا قبل 18 سالگی سکس داشته باشن جرم محسوب میشه. قبل از هر چیز معنی حقیقی سکس رو درک کنیم نه معنای حیوانی اونو! (حالا اگه داستان زندگیم و دنبال کنین بلاهایی که خدا سر هیچ دختری نیاره ان شاء الله من گفته بودم گوش نکردن با گریه اومدن گفتن راست گفتی بیشتر متوجه میشین)
4.بین شوهر و دوست پسر تفاوت زیادی هست که برای یافتن هر کدومشون باید شرایطش رو ایجاد کنین

5. همش منتظر نباشین پسرا یه تاریخی رو معین کنن!  که اقدام به خواستگاری کنن یه کوچولو خودتونم اقدام کنین!!
(به خدا خودم حالم از نصیحت به هم میخورد! میگفتم برین بابا! خدای بالا سرم شاهده میخوام تجربیاتو بگم شاید بدردتون بخوره خودمون رو گول نزنیم به خاطر احساسی که از ته دل میدونیم آب دوغ خیاریه! دختر زرنگ شوهر خوب! دختر خنگ سوء استفاده مالی و جنسی ازش(
[ ۱۳٩۱/٤/۱٠ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]

 خلاصه من دانشجوی یه شهر دیگه شدم!
اولش خیلی ذوق و شوق داشتم بیشتر هم به این دلیل که اونجا خانواده ام نیستن و من تنهام! اما چشمتون روز بد نبینه که یکی دو ماه اول مث سگ گریه کردم!! البته نذاشتم کسی بفهمه خودموقوی نشون میدادم!
رفتم دانشگاه اما نمیدونم چرا هیچ ذوق و شوقی دیگه نداشتم انگار همه تصوراتم الکی بود همه چیزایی که تو هنم از دانشگاه داشتم البته این ماجرا مال 10 سال پیش بود!!! الان دیگ...ه دانشجوها روحیاتشون عوض شده! بگذریم سرم میزاشتم پایین مث گوسفند میرفتم ومث بز برمیگشتم با کسی حرف نمیزدم و اینجوریا بودم. بچه های کلاسمون خیلی کنجکاو شده بودن بیشتر از من بدونن!! آخه یه تیپ هیپی داشتم نمی دونم چرا این تیپی بودم الان یادم میاد از کار خودم خندم میگیره! همش میخواستن از من بیشتر بدونن. چون حرف نمیزدم واسشون جذاب تر شده بودم البته ناخواسته اینجوری بودم!
از دانشگاه بگذریم در تپ و تاپ همین چیزا بود که یه روز شنیدم یه فالگیر معرکه هست که عمرا اشتباه بگه!!!
منم با ترس و لرز رفتم پیشش!! رفتم اما دیدم فالگیره یه دختر جوونه خیلی هم نازه. بر خلاف تصورات من که فکر میکردم با یه پیرزنی شبیه جادوگر شهر اوز طرفم! ترسم ریخت. نشستم تا نوبتم بشه. نوبتم شد گفت بیا تو اتاق . رفتم. گفت این قهوه رو بخور
آقا جان چیکار داری قهوه که چه عرض کنم زهر مار بود اما به هر بدبختی بود خوردمش!! خوردن همانا و سیخ شدن کل هیکلم همان!!! گفت نیت کن با دست چپت به سمت قلبت برش گردون! برگرددوندم
شروع کرد به گفتن اون گفت و من کف کردم هی اون گفت و این دهن من مث غار علی صدر وا شد نمی دونم اصلا احساس میکنم فکم جابه جا شد!!!
خلاصه با کلی ذوق برگشتم خونه اما فقط چند تاش کلا درست درومد!! که به زمان نیاز داشت تا بفهمم!! اما کار من شده بود رفتن پیش فالگیر اونم به صورت هفتگی
فقط به یه علت: "دانستن درباره شوهر آیندم و تاریخش"
[ ۱۳٩۱/٤/۱٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]

 
میخوام براتون تعریف کنم چی شد که از فالگیری خوشم اومد؟!!!!
راستش وقتی 18 سالم بود و تازه فهمیدم جنس مخالف یعنی چی! و تازه احساسات بین دختر و پسر داشت هورمون های من و فعال می کرد دوست داشتم بدونم آیندم چی میشه!
همش شبا وقتی میرفتم تو رختخواب سرم و میذاشتم رو دستم و به سقف نگاه میکردم و فکر میکردم. نه که بخوام ، نه! فکرا خودش میومد تو ذهنم
یعنی من با کی ازدواج می کنم؟ یعنی من دوست پسر پیدا میکنم؟! چه شکلی هست؟ کی هست؟ کجا هست؟ چرا هست؟ چی کارست و هزار جور سوال مختلف
  که یه روز فهمیدم یه فالگیری هست که فال میگیره و خیلی هم کارش درسته! اما هر کاری کردم شرایطش جور نشد که برم
داشتم از فضولی میمردم
  بالاخره زمان گشت و من فالگیری نرفتم که برام فال بگیره
  شاید چون میترسیدم آخه جو خیلی اون موقع ها یعنی 10 سال پیش بد بود . همه میگفتن فالگیرا آدمای خوبی نیستن!فاسدن!!! با جن در ارتباطن! (واااااای)
تا این که من دانشجوی یه شهر دیگه شدم

[ ۱۳٩۱/٤/۸ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]

نمی دونم چرا همه جا میگن فالگیری بده؟؟؟

فالگیرا همه....اما به نظر من هر شخصی که میره فال بگیره حتما به بلوغ فکری رسیده و قدرت و اختیار تصمیم گیری داره!!! یه بار پول میده اگه بد بود دیگه نمیره فال بگیره! اگه خوب بود میره

خودش خواسته هیچ اجباری در کار نبوده!!! هیچکی یه طناب به خرخره یکی دیگه وصل نکرده که به زور بکشش فال بگیره خودش خواسته

پس چرا؟؟؟..........

البته اشخاص کلاهبردار هم وجود دارن همیشه و همه جا و این دلیل نمیشه که همه مثل هم باشن و البته کلاهبردارا کم ترن!!

خود من وقتی میرم جایی فال بگیرم اگه خوب نبود دیگه نمیرم

به نظر من البته نظر شخصی من!! فالگیری یه جور حسه!!

شاید اونی که خوب نمیگه حسش ضعیفه یا کارش رو خوب بلد نیست

در هر حال فال خوبه اما تصمیمات زندگی بر اساس فال نیست

[ ۱۳٩۱/٤/٧ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ falgire khob ]

سلام به همگی

امروز یعنی همین الان تصمیم گرفتم این وبلاگ رو بسازم! یه جورایی میخوام بهتون حال بدم! امیدوارم مطالبم تکراری نباشه

البته در نظر داشته باشین که من تمام تلاش خویشتن را خواهم نمود!!

عزیزان

من بینهایت به فالگیری علاقمندم و هر فالی که برای خودم میگیرم درست درمیاد!!!

البته من فال قهوه و پاسور بلدم اونم از نوع حرفه ای!!! (اوه اوه)

میخوام  تو این وبلاگ براتون فال بگیرم!!!

نظرتون چیه؟؟

 

[ ۱۳٩۱/٤/٧ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ falgire khob ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستای خوبم اگه سوالی درباره فالگیری دارین یا اگه نیتی دارین و دوس دارین فال بگیرین به من ایمیل بدین یا در وبلاگ برام پیام بزارین predictor1999@yahoo.com falgir1391@yahoo.com
صفحات دیگر
امکانات وب

فال حافظ


فال امروز


فال انبیاء


استخاره آنلاین با قرآن کریم


تعبیر خواب آنلاین